|
دو شبه خوابای من زرد و پریشونه عزیزم من نمیدونم چرا میگن تابستونه عزیزم؟ شهریور وایساده و منتظر ورود مهره اما بازپاییز بدون مهر فراوونه عزیزم قالی مخمل رویات با گلای ارغوانیش دست نخورده،چشم برات هنوز تو ایوونه عزیزم فالای قهوه ای که تو قصه آخر نوشتی جلوی چشمای این نامه تو فنجونه عزیزم من و تو چه سرنوشت عجیب و غریبی داریم قصمون شبیه به لیلی و مجنونه عزیزم چرا هرکسی واست عزیزه زود ازت می رنجه؟ یا دل تو از دست چشمای اون خونه عزیزم کاش یه شب این حرف من واست بشه شکل حقیقت کم ترین چیزی که من واست میدم،جونه عزیزم
یه کبوترروی آسفالت خیابون،توی خون یه کبوتر پر غصه رو نوک یه پشت بون فکر اون جفتیه که با هم تو آسمون بودن، اما افتاده زمین دیگه با سنگ یه کمون! یه کمون تو دست خاکیه یه بچه ی سیا، که گرسنه مونده توی پایتخت گریه ها! چشما خیس گریه و لبخند کمرنگی رو لب... خواهر مریض اون گشنه نمیمونه تا شب! میدوه توی خیابون با یه دنیا اشتیاق غافل از این که نشسته سر راش یه اتفاق یه دوو میرسه از راه،صدای ممتد بوق! صدای جیغ یه ترمز تو خیابون شلوغ... یه پسربچه رو آسفالت خیابون،توی خون یه کبوتر توی دستاش هنوزم میکنه جون یه تبسم یخ زده روی لباش!میخواد بگه: خواهرم!منو ببخشو امشبم گشنه بمون!
بابا آب داد یه دروغه،کسی اون آبو نخورده! بابا پول نون و آبو دیگه دود کرده و مرده! مادرم قصه نمیگه،خواهرم شب سر کاره اما تو کتاب مشقم،دوباره حرف سواره اگه اومدین سراغم،آخره کلاس شهرم! زیر خط احتیاجم،توی اقیانوس زهرم! دیکته های ننوشته،مشقای دوره نکرده معنی شون اینه که شادی پیشمون بر نمیگرده نه انار و اسبو میخوام،نه دروغای قشنگو روزگار من سیاهه!نمیخوام این همه رنگو یکی باید بنویسه،یه کتاب از حال و روزم! از منی که مث فانوس سرد و بیصدا میسوزم! اجازه!خانم معلم!این کتابو کی نوشته؟ دنیای کتاب قشنگه،دنیای من چرا زشته؟ اجازه!خانم معلم!علم و ثروت دیگه بسه! انشای من فقط اینه:خسته ام!خسته ی خسته!
رفتم،مرا ببخش و مگو وفا نداشت راهی به جز گریز برایم نمانده بود این عشق آتشین پر از درد ولی امید بر وادی گناه و جنونم کشانده بود رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را با اشک های دیده شستشو دهم رفتم که ناتمام بمانم در این سرود رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم رفتم مگو مگو،که چرا رفت،ننگ بود عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما از پرده ی خموشی و ظلمت چو نور صبح بیرون فتاده بود به یکباره راز ما رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم در لا به لای دامن شبرنگ زندگی رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی من از دو چشم روشن و گریان گریختم از خنده های وحشی طوفان گریختم از بستر وصال به آغوش سرد هجر آزرده از ملامت وجدان گریختم ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر میخواستم که شعله شوم سرکشی کنم مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر روحی مشوشم که شبی بی خبر زخویش در دامن سکوت به تلخی گریستم نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم
به نام خدا
قطره دلش دریا می خواست.چند وقتی بود که به خدا گفته بود. هر بار خدا می گفت از قطره تا دریا راهی است طولانی. راهی از رنج و عشق و صبوری. هر قطره را لیاقت دریا نیست. قطره ایستاد و منجمدشد. قطره روان شد و راه افتاد و به اسمان رفت. هر بار چیزی تازه از رنج،عشق و صبوری اموخت. تا روزی که خدا گفت امروز روز توست.روز دریا شدن. و خدا قطره را به دریا رساند. قطره طعم دریا را چشیدو طعم دریا شدن را. روز دیگر قطره به خدا گفت: از دریا،از دریا بزرگتر هم هست؟!!!خدا گفت اری،هست. قطره گفت پس من ان را می خواهم. بزرگترین را،بی نهایت را. خدا قطره را برداشت و در قلب ادم گذاشت و گفت این بی نهایت است. ادم عاشق بود. دنبال کلمه ای می گشت تا عشقش را توی ان بریزد،اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت. قطره از عاشق عبور کرد. ادم همه ی عشقش را توی یک قطره ریخت.وقتی قطره از چشم عاشق چکیده شد،خدا گفت: حالا تو بی نهایتی. چون که عکس منفقط در اشک عاشق نمایان است. احساس کردم و فهمیدم که این بوسه ی جداییست.
|
About![]()
می بخشمت بخاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی...بخاطر تمام خنده هایی که به صورتم نشاندی نمی بخشمت Archivesمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 Authorsسوگند و عسلعسل Links
یادداشت های دختر دستفروش مترو |